تبليغاتX
*Silver Silence*

*Silver Silence*

دیگر این سکوت مبهم نیست....نه نیست!

و برای سومین بار تکرار شد...

آره واسه سومین بار تکرار شد

 و دعام تو پست ۲ بهمن ، همین پایینا بر آورده نشد!!!

خوشحالم حداقل این وبلاگم ۳ ۴ سالی دووم آورد!!!

دیگر اینجا نمی نویسم......

می خواستم به طور کلی اینجا رو از صحنه ی روزگار محو کنم اما

چند تا از پستامو دلم نیومد پاک کنم

شاید بعدا دلم خواست یه نگاهی به گذشته ها بندازم!

از کسي نمي پرسند

چه هنگام مي تواند خدا نگهدار بگويد ،

از عادات انسانيش نمي پرسند ،

از خويشتنش نمي پرسند.

زماني به ناگاه

بايد با آن رو در روي در آيد ،

تاب آرد ،

بپذيرد

وداع را ،

درد مرگ را ،

فرو ريختن را ،

تا ديگر بار بتواند که برخيزد . . . . . . . . . .

+ نوشته شده در  شنبه 6 آذر1389ساعت 15:9  توسط خود من 

* می خواهم برای خدا باشم *

این روزها آسمان هوای دلم ابری است.

افکاری دائما ذهن مرا به خود مشغول می کند ؛ گاه زیبا ، گاه زشت .

تصمیم گرفته ام که خودم را تغییر دهم .

مدام در درونم جنگ و نزاع است که یکدم مرا آسوده نمی گذارد.

دوباره به شاپرکي كه كنج دلم نشسته بود ، نگاه می کنم

می خواهم از او یاد بگیرم

یک بار برای همیشه!

چرا من برای خدا نباشم؟

مگر من بنده ی او نیستم؟!

می خواهم دیدم را تغییر دهم .

آسمانی زندگی کنم

و برای خدا باشم .

سخت است

ولی از او مدد می گیرم .

او همیشه به من کمک کرده است .

باید درونم را آرام کنم .

جاده ای طولانی منتظر من است.

***

می خواهم دستم هايم را به سوی آسمان بلند کنم .

و خداوند را نوازش کنم و به کمک او به آسمان بروم .

می خواهم شهر دلم را پر از ستاره کنم .

می خواهم خدا را در آغوش بگیرم و به او بگویم که دوستش دارم .

بگویم

که آن قدر ها هم بی معرفت نیستم!

می خواهم دعوت نامه ای برایش بفرستم و شبی او را رسما به اتاقم دعوت کنم

تا با او سخن بگویم ؛ به پایش سجده کنم و حمد و ثنای او را گویم

اما می دانم که اشک هایم امانم نخواهد داد.

* می خواهم برای خدا باشم *

*****

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 15:53  توسط خود من  | 

شاپرک

شاپرکی در کنج دلم سر به سجده گذاشته

و به آفرینش خود فکر می کند ؛

الهاماتی به او شده

که دیگر حتی سر از سجده بر نمی دارد

او از دیدار گل های سجاده اش

بسیار خوشحال و مشعوف است.

من نیز با نگاه شادمان و زیبای او

جانی تازه می گیرم.

واقعا دلنشین و زیباست سپاسگزاری شاپرک از خدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 13:52  توسط خود من  | 

رنگی باش!

این روزها همه چیز برایم رنگی و زیباست

تنهایی را کنار گذاشته ام

به دنبال تجربه ها ی جدید و نو هستم

می خواهم به زندگیم رنگ های تازه ای ببخشم

رنگی فکر کنم

و از سیاهی ها دل بکنم

*****

شاد باشم

شاد بنویسم

همه را شاد کنم

مانند رنگ نارنجی

*****

می خواهم آسمان دلم

مانند هوای شهرمان ، سیاه

و پر از دود نباشد

بلکه

آبی باشد

*****

می خواهم نگاهم صورتی باشد

مانند گل های باغچه امان

*****

می خواهم همه چیز را رنگ بزنم

******

می خواهم

زندگی را سبز

صداقت را آبی روشن

محبت را یاسی

عشق را هفت رنگ  کنم

و در آخر همه ی رنگ ها را به او ببخشم

او که منشا همه ی رنگ هاست.

.×***×.

بیا تو هم رنگی شو !

Silver Silence

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 18:14  توسط خود من  | 

وبلاگم یک ساله شد!

در اعماق نوشته هایم از شادی ها و رنج ها و درد های خویش

با سکوتی نقره ای با تو سخن گفتم ؛ در ابتدا تنها نگاهم می کردی ؛

با شنیدن صدای غم های قلبم گریه می کردی؛

و از صحبت شادی هایم ، خنده ای  بر روی لبانت می نشست.

***

به مرور زمان یاد گرفتی

که با من لالایی ها را

در ذهنت زمزمه کنی .

روزها و ماه ها گذشته

و تو یک ساله شده ای

و حالا زمانی رسیده

که می توانی راه بروی

من همواره در کنارت خواهم بود

 و با تو از خاطراتم  سخن خواهم گفت .

*

**

**

****

*****

*تولدت مبارک وبلاگ خوشگلم*

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 7:57  توسط خود من  | 

truth

روزهایم دارند سپری می شوند؛

زمان دارد مرا در گرداب خود فرو می برد؛

من هنوز به حقیقت خود دست نیافته ام .

سخت در اندیشه ام ؛

که چطور به مقصد نهایی برسم .

"او" در کنار من است ؛

مرا راهنمایی می کند ؛

اما من زبانش را نمی فهم .

دوباره مرا راهنمایی می کند؛

کمی تأمل می کنم ؛

به ندای درونی خود گوش می سپارم ؛

اما نه ... نه  ؛

مثل اینکه دارم زبانش را یاد می گیرم ؛

.
...
.....

به کمک او

تا لبه ی پرتگاه حقیقت پیش می روم .

......

......

صدایی در سکوت فریاد می زند که

خود را به دره افکن .

"او"  مرا از این کار منع می کند .

من تاب نمی آورم

و خود را به دره می افکنم .

.....
...
.

* اکنون سخت از این کار خود پشیمانم

و اندوهگین و شرمنده که چرا از خدای خود اطاعت نکردم ‍*

  "Silver Silence"

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 13:55  توسط خود من  | 

پرواز

فرشته ای نورانی از درونم لبخندی بر من زد ،

لبخندش را جدی نگرفتم ؛

مرا صدا کرد ، توجهی نکردم ؛

برای یک لحظه نورش کم رنگ شد ، نگاهش کردم ،

به سویش رفتم ، اما به سرعت از من فاصله گرفت ؛

                            به دنبالش دویدم . 

جایی را به من نشان داد ، بسیار زیبا . 

 هرگز آن جا را ندیده بودم .   

در شگفت بودم که آن فرشته در کنارم ایستاد .

                                  از او پرسیدم که اینجا کجاست ؟

گفت : این جا قلب توست .

گفتم : من قبلا تمام درونم را گشتم اما تا به حال به چنین جایی نرسیدم ؟

گفت : برای اینکه راه درست را گم کرده بودی و در تیرگی ها غرق شده بودی .

***
مشغول گردش در آنجا شدم .

***
بعد از مدتی همه جا تاریک شد .

فرشته را صدا زدم .

از او کمک خواستم .

ولی فایده ای نداشت ،

او رفته بود .

دوباره به تاریکی درون خود بازگشته بودم .

تصمیم گرفتم که راهی برای رسیدن به قلبم پیدا کنم .                       

به هر راهی رفتم اما پایان همه اشان سیاهی و تاریکی بود .

لحظه ای مکث کردم و در گوشه ای نشستم .

                   سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفته بود .

***

چرا درونم این قدر سیاه و تیره شده بود ؟ چاره چه بود؟

بلند شدم و شروع  به پیدا کردن راهی  کردم  که به آنجا برسم .

                                    گشتم و گشتم ...

........................

به بن بستی رسیدم که روی دیوار آن نوشته شده بود .

" برای رسیدن به قلبت از هرچه وابستگی دنیایی رها شو ؛ پرواز کن

و اوج بگیر."

..................

زمان گذشت و من هنوز در فکر ملاقات آن روزم با فرشته

و آن جمله ای که بر روی دیوار نوشته شده بود، بودم .

تا اینکه یک روز توانستم  از هر چه وابستگی که اجازه ی پرواز را

به من نمی داد ، رها شوم .
 
و امروز در حال یاد گرفتن پرواز هستم ...

به امید روزی که بتوانم ، ‌پرواز کنم و در آسمان قلبم اوج بگیرم ...     

    "Silver Silence"

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 21:1  توسط خود من  | 

سفر در شب

سفر در شب

همچون شهاب می گذرم در زلال شب ...

از دشت های خالی و خاموش
از پیچ و تاب گردنه ها ،
                              قعر دره ها ...
نور چراغ ها،
چون خوشه های آتش
                        در بوته های دود
راهی میان ظلمات شب باز می کند
همراه من، ستاره ی غمگین و خسته ای
در دوردست ها
پرواز می کند.

نور غریب ماه
نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها
تن می کند رها.

بازوی لخت گردنه، پیچیده کام جو
بر دور سینه ی هوس انگیز تپه ها
باد از شکاف دامنه فریاد می زند ...

من همچو باد می گذرم روی بال شب ...

در هر دو سوی راه
غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست
با برگ های سوخته،
                     با شاخه های خشک
سر می کشند در پی هم خارهای گیج

گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها،
مبهوت می درخشند و محسور می شوند!
گاهی صدای "وای"کسی از فراز کوه
در های  و هوی همهمه ها دور می شود.

                                                              ای روشنایی سحر، ای آفتاب پاک!
                                                              ای مرز جاودانه ی نیکی!
                                                              من با امید وصل تو شب را شکسته ام
                                                              من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
                                                              بهر تو دست و پا زدم در شکنج راه
                                                              سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب!

                                                                                 <<فریدون مشیری>>

......

پ.ن : فردا نزدیکی های صبح قراره که با دوستان از مدرسه حرکت کنیم

و به راه آهن بریم ؛ اولین باره که سوار قطار می شم ،

امیدوارم تجربه ی خوبی باشه.

راستی نگفتم کجا؟!

می خواهیم  بریم مشهد مقدس.

می خوام برای همه دعا کنم ؛ یه دعای مخصوص.

خب ؛

بهتره  دیگه برم ،

ساکمو کامل نبستم .

برامون دعا کنید که سفر بی خطر

و با سلامتی رو داشته باشیم.

تا بعد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 18:21  توسط خود من  | 

عظمت عشق ، زیبایی مرگ

در دنیایی از کلمات غرق شده ام ،

می خواهم از احساسم بنویسم اما نمی دانم چگونه؟!

تا به حال این قدر نوشتن برایم سخت نشده بود؛

می خواهم از عظمت یک عشق بنویسم؛

می خواهم از زیبایی مرگ بنویسم؛

مرگی که در راه عشق باشد؛

می خواهم از بزرگی او بنویسم؛

اما ... اما ... چه بنویسم؟

چه بنویسم که دل هر کسی را بلرزاند و عظمتش را بر همه آشکار کند؟

هر چند ،

عظمت او را هیچ خلقی درک نکرده است و

درک نخواهد کرد .

شاید

...

شاید‌ ، سکوت بهتر از نوشتن کلمات جملات دشوار و طولانی باشد

و بهتر عظمت او و آن ظهر خونین را بیان کند.
...
 
 تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه ی مسلمانان جهان تسلیت می گویم .
 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 21:40  توسط خود من  | 

به نام او ...

سلام دوستان

این وبلاگ جدید منه . وبلاگ قبلیم مجبور شدم به حالت تعلیق در بیارم .

چون بعضی افراد سودجو و فضول (ببخشید!) به وبلاگ قبلیم دسترسی پیدا کردن

و من نمی خواستم هر کسی نوشته های منو بخونه.

این دومین باره که  وبلاگمو به این خاطر عوض می کنم .

این دفعه دلم نیومد که همه ی مطالب قبلیم رو پاک کنم  و دوباره از نو شروع کنم .

به خاطر همین بعضی از پست های وبلاگ قبلیم رو اینجا وارد کردم.

ولی دو پست آخر(تولدم مبارک و کریسمس) رو نذاشتم چون نمی خواستم نشانه ای

برای این افراد بدجنس بشه . البته نظرات دوستان راجع به این دوپست در زیر هست.

حالا می خوام دوباره از نو شروع کنم . برام دعا کنید که سه باره  این اتفاق تکرار نشه .

من که شانس ندارم .

درضمن ببخشید که یک دفعه و بی خبر رفتم .

راستی وبلاگم چطوره؟ نظر واقعیتون رو بگید.please

57 نظر در مورد پست تولدم و کریسمس

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 16:45  توسط خود من  | 

..ازمرگ..

..از مرگ..

هرگزاز مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد

جستن ، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن

و از خوشتن خویش باروئی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد ،

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم ...

 احمد شاملو

12 نظر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 11:48  توسط خود من 

.:: I'm Your Angel ::.

حتما بخونیدش خیلی قشنگه

برای شنیدن آهنگش

اینجا کلیک کنید 

 

 

 

.:: I'm Your Angel ::.

 

No mountain's too high for you to climb

All you have to do


Is have some climbing faith, oh yes


No river's too wide for you to make it across


All you have to do


Is believe it when you pray

~ * ~ * ~

And then you will see, the morning will come


And everyday will be bright as the sun


All of your fears, cast them on me


I just want you to see

~ * ~ * ~

I'll be your cloud up in the sky


I'll be your shoulder when you cry


I'll hear your voices when you call me


I am your Angel

~ * ~ * ~

And when all hope is gone, I'm near


No matter how far you are, I'm near


It makes no difference who you are


I am your Angel


I'm your Angel

~ * ~ * ~

I saw your teardrops, and I heard you cry


All you need is time


Seek me and you shall find


You have everything and you're still alone


It don't have to be this way


Let me show you a better day

~ * ~ * ~

Oh and then you will see, the morning will come


And all of your days, will be bright as the sun


So all of your fears, just cast them on me


How can I make you see

~ * ~ * ~

I'll be your cloud up in the sky


I'll be your shoulder when you cry


I'll hear your voices when you call me


I am your Angel

~ * ~ * ~

And when all hope is gone, I'm near


No matter how far you are, I'm near


It makes no difference who you are


I am your Angel


I'm your Angel

~ * ~ * ~

And when it's time to face the storm


I'll be right by your side


Grace will keep us safe and warm


And we alone will survive

~ * ~ * ~

And when it seems as if


Your end is growing near


Don't you dare give up the fight


Just put your trust beyond the sky

~ * ~ * ~

I'll be your cloud up in the sky


I'll be your shoulder when you cry


I'll hear your voices when you call me


I am your Angel

~ * ~ * ~

And when all hope is gone, I'm near


No matter how far you are, I'm near


It makes no difference who you are


I am your Angel

~ * ~ * ~

I'll be your cloud up in the sky


I'll be your shoulder when you cry


I'll hear your voices when you call me


I am your Angel

~ * ~ * ~

And when all hope is gone, I'm near


No matter how far you are, I'm near


It makes no difference who you are


I am your Angel


I'm your Angel


~ * ~ * ~ * ~

4 نظر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 17:25  توسط خود من